تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( هما میر افشار )
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ شنبه 13 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

پر نده اسیر

***

منظور از پرنده

 دل است که بیماری کوچکی داشت

 

***

پرنده بال میزند   پرنده ناله می کند

پرنده پر کشیده تا قفس رها کند

و خویش را ز زندگی جدا کند

***

پرنده شکوه می کند   پرنده ناله میکند

چه تنگ بوده این قفس،ز سنگ بوده این قفس

چه روزها و شام ها که دوخته پرنده دیدگان خویش را

به خط آخرین زندگی    به قطع رشته های بندگی

پرنده را رها کن ای خدای من!

پرنده را رضا کن ای خدای من!

***

پرنده بال بال میزند

در انتظار روزهای بهتری که وعده کرده ای به او

در انتظار آن فضای بیکران که

پر کشد در آن به سوی آسمان

ترانه ساز و نغمه خوان

***

بهشت تو کجاست آخرای خدا؟پرنده انتظار می برد

پرنده بسته است ای خدا،  پرنده خسته است ای خدا

زبال های کوچکش،بگیر بند زندگی

***

پرنده را رها کن ای خدای من!

پرنده را رضا کن ای خدای من!

چو در قفس نهادیش چه وعده ها که دادیش:

 ***

تو ای پرنده از ره خطا مرو،

صبور باش و شکوه از جهان مکن

اگر شکست بال های نازکت،ببند لب،فغان مکن

پرنده کور باش و کر ،پرنده امتحان بده،پرنده ره خطا مرو

پرنده ، گر به عهد خود وفا کنی،اگر مرا رضا کنی

زقید می رهانمت به عرش می رسانمت

***

بهشت من پر است از پرندگان که بال می زنند تا ستارگان

چه سروها،چه بیدها چه لاله های دلنشین

سبو سبو به هر طرف شراب های آتشین

***

پرنده در بهشت من      دگر اسیر نیستی

دگر غمین نمی شوی    ز عمر سیر نیستی

پرنده در بهشت من     دلی غمین نمی شود

کسی خطا نمیکند      کسی جفا نمی کند

 ***

 پرنده خسته است ای خدا

پرنده کور بود و کر

تو در قفس نشاندیش تو درد و غم چشاندیش

دگر بس است امتحان

پرنده را رها کن ای خدای من

از این قفس جدا کن ای خدای من.

 

 

هما میر افشار 

برچسب ها : ,

موضوع : گلپونه های ناب جام هشتم, | بازديد : 757

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شب . تب

***

تا کشد سرشعله های تند شب

بازهم شام سیه نزدیک شد

تا به بندم ره به روی زندگی

جاده های آرزو باریک شد

پیش چشمان پراز سوز و تبم

روشنی نابود شد، تاریک شد

 *

تب شرر ریزد به جان سرد من

می کند گلگونه روی زرد من

 *

باز شهباز خیالم پرگشود

 تا کران یابد مگر در بیکران

رفت تا یابد خداوند مرا

در دل بی انتهای آسمان

ساعتی می رفت و در بحران تب

 با خدای خویش بودم همزبان

 *

من سراپا حرف او، خاموش شد

 من همه بودن زبان ، او گوش بود

 *

کای خدا یکبارهم از روی لطف

 ناله غمم را گوش کن

کای خدا یکبار هم در کام من

 جای زهر تلخ غمها، نوش کن

 گر گنه کارم خداوندا ببخش

ور نمی بخشی مرا خاموش کن

*

من همه عصیان او لبخند بود

 من پی بگسستن و،  او پیوند بود

 *

گفتم عمری می رود بینم هنوز

زندگی خواب و خیالی بیش نیست

آنچه می خواهد دل بیمار من

 آرزوهای محالی بیش نیست

رنگ خورشید جوانی می پرد

حاصل عمرم زوالی بیش نیست

 *

کای خدا از زندگانی خسته ام

مرغکی افسرده و پربسته ام

 *

درد می پیچد درون سینه ام

کزچه عمرکوتهم با غم گذشت

زندگانی لحظه ای بود ودریغ

ای خدا این لحظه درماتم گذشت

برجوانی بسته بود امید من

 وای بر این دل جوانی هم گذشت

 *

آه ای تب خرمنم آتش بزن

 بیش ازاین آرامشم برهم بزن

*

پشت سر غیر از سیاهی هیچ نیست

راستی آیا گناه من چه بود

با دلی نازک که می رنجد ز هیچ

روز چون شام سیاه من چه بود

*

ای خدا رین پیش رنجورم مکن

زین سپس از در گهت دورم مکن

*

ناگهان در شورش و هذیان تب

نرم می آید صدای بلبلی

میکشد سر تا درون قلب من

بوی عطر دلنشین سنبلی

میکشد بر گوش جانم بی دریغ

خنده های دلپذیر نو گلی

*

نازنینم دخترم نامد مرا

آه می خواهد که برخیزم ز جا

*

در میان بازوان گرم خود

می فشارم جثه زیبای او

غرق شکر می کنم لبهای خویش

با هزاران بوسه از لبهای او

ای خدا می خواهم از در گاه تو

روز های روشن فردای تو

*

آه بگذار دیگر ای تب از سرم

زانکه تنها نیستم من مادرم

 

 

هما میر افشار

برچسب ها : ,

موضوع : گلپونه های ناب جام هشتم, | بازديد : 738

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

من بتو محتاجم

 

***

باز با من سخن از عشق بگو

ای سرا پا همه خوبی و صفا

بخدا محتاجم

چو ماهی که ز دریا دور است

و شن گرم کنار ساحل

پیکرش را گور است

موج امید و وفا میخواهم

ترا میخواهم

***

من ترا میخواهم ای دریا

ای بظاهر همه تندی همه خشم

و بدل

گرم و آرام و پر از شور و حیات

***

من چو گل که ب اشک شب

 و لبخند سحر محتاجست


به تو روشنگر جان محتاجم

***

به تو همچون خورشید و به هر

 قصه عشق که بگوئی با دل

چو هوا محتاجم

***
همچو خورشید بتاب تا چو گل پر بگشایم از شوق

تا بپیچد همه جا عطر اشعارترم

و بخوانند همه و بدانند همه

که ترا میخواهم ای خورشید

و ببینند همه

که به تو محتاجم

***
به تو چون سرو بلند

که بر آن شاقه نیلو فر نازک پیچید

همچو آن پیچک لرزنده خرد

تا رهائی ز وفا می پیچم

تا جدا هیچ نگردی از من

با تو می مانم در باغ وجود

با تو میمیرم ای بود و نبود

 من به تو محتاجم

به محبت به وفا محتاجم

به خدا محتاجم
 
 
 

هما میر افشار

 http://aro3ak.blogfa.com/1389/05

برچسب ها : ,

موضوع : گلپونه های ناب جام هشتم, | بازديد : 793

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

راهی بسوی خدا

***

عاشق نشدي زاهد، ديوانه چه مي داني؟
در شعله نرقصيدي، پروانه چه مي داني؟


لبريز مي غمها، شد ساغر جان من
خنديدي و بگذشتي، پيمانه چه مي داني؟


يك سلسله ديوانه، افسون نگاه او
اي غافل از آن جادو، افسانه چه مي داني؟


من مست مي عشقم، بس توبه كه بشكستم
راهم مزن اي عابد، ميخانه چه مي داني؟


عاشق شو و مستي كن، ترك همه هستي كن
اي بت نپرستيده، بتخانه چه مي داني؟


تو سنگ سيه بوسي، من چشم سياهي را
مقصود يكي باشد، بيگانه چه مي داني؟


دستار گروگان ده، در پاي بتي جان ده
اما تو ز جان غافل، جانانه چه مي داني؟


ضايع چه كني شب را، لب ذاكر و دل غافل
تو ره به خدا بردن، مستانه چه مي داني؟ 

 


 هما میر افشار

http://shamsemani.blogfa.com/post-689.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : گلپونه های ناب جام هفتم, | بازديد : 577

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

مبر از خاطر خود یاد مرا   

***

می رود غافل از اندیشه ی من

می رود تا ببرد از یادم

چون نسیمی که به خاشاک وزد

می رود تا بدهد بر بادم

بال بشکسته و پا در زنجیر

می کند از قفسم آزادم

می گریزد ز برم همچون عمر

نشنود تا ز قفا فریادم

 *

وای بر این دل دیوانه ی من

 *

اشک خون می شود و می ریزد

در دل خسته ی پر آذر من

در دلم آتش و خون می جوشد

بغض ره بسته به چشم تر من

شمع شام سیهم می خندد

بر پیشانی و  بر پر پر من

ز آسمان دل غمگینم آه

چون شهابی گذرد اختر من

 *

نفسم زین همه غم می گیرد

 *

از من ای هستی من دور مشو

که مرا بی تو تمنائی نیست

به خدا غیر تو ای راحت جان

در دلم بهر کسی جایی نیست

جز تمنای دو چشم سیهت

در دلم حسرت مینائی نیست

قطره ی اشکم و جز سینه ی تو

منزلم در دل دریایی نیست

 *

مبر از خاطر خود   یاد مرا 

 

 هما میر افشار

http://www.shokre-izad.blogfa.com/post-67.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : گلپونه های ناب جام هفتم, | بازديد : 393

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

ای خدا

***

نیمی از شب میرود اما هنوز

میگریزد خواب از چشمان من

کودکم افتاده چون یا شاخه گل

غرقه در تب بر سر دامان من

گونه اش چون مخملی سرخ و لطیف

شعله تب را نمایان می کند

ستهای گرم او در دست من

روح قلبم را پریشان می کند

چشمهای شوخ و براقش کنون

روی هم افتاده از بهران تب

هر دقیقه همچو سالی میرود

وای ازین شب جان من آمد به لب

ای خدا یکبار هم از روی لطف

ناله غرق غمم را گوش کن

ای خدا یکبار هم در کام من

جای زهر تلخ غمها نوش کن

ای خدا این روز های دل ربا

این شفقها شامها مهتاب ها

عشق ها امید ها آشوبها

آسمانها موج ودریا آبها

هیچ زیبا نیست در چشمان من

ای خدا این جلوه ها از آن تو

این تب سوزنده از طفلم بگیر

ای خدا دست من و دامان تو

گر گنهکارم خدا یا  این چنین

تیشه براین پیکر کوچک مزن

غرقه در خون قلب نومیدم مکن

آتش تب را بزن بر جان من

یک جهان را ارزش یک پول نیست

در قبال خنده ی زیبا ی او

ای خدا یا جا ما با هم بگیر

یا به تب جانم بسوزان جای او

 

هما میر افشار

برچسب ها : ,

موضوع : گلپونه های ناب جام هفتم, | بازديد : 702

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

تو هم بیا بهار من

 

***

بین بهار می رسد

تو هم بیا ز دور ها

ز دشت ها ز کوه ها

ز ظلمت و ز نور ها

بیا که دل به سینه ام

چو لاله غریق خون شده

بیا که چام صبر من

شکسته واژگون شده

بیار هدیه بهر من

زبونه های نازنین

سپید و زرد صورتی

شکوفه های دل نشین

ببین بهار می رسد

تو هم بیا بهار من

بیا که غم بجای تو

نشسته در کنار من

بیا مرا به همرهت

ببر بسوی آسمان

بریز روی زلف من

جواهر از ستارگان

ویا بیا مرا ببر

بدور ها ، ببحر ها

بساز زورق از صدف

ببرزخاکها مرا

بیا که خسته ام دگر

ز قید و بند زندگی

مرا بهمرهت ببر

که وارهم زبندگی

 

هما میر افشار

برچسب ها : ,

موضوع : گلپونه های ناب جام هفتم, | بازديد : 387

نوشته شده در تاريخ شنبه 13 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

کمک
 

***

می زنم فریاد و می گویم: کمک

می دهد پاسخ به من دیوار و میگوید: کمک

پشت سر پلها همه ویران شده

راه برگشتی که نیست

بین من با گور، تنها یک قدم

مانده و می ترسم از مرگی چنین

من نمی خواهم بمیرم، آسمان !

من نمی آیم به سویت، ای زمین !

آنکه مرگش آرزو بود، او همای دیگر یست.

آنکه در من بود و اکنون اینچنین بیگانه است،

دین هایی دارد و باید بپردازد...   زمانی زودرس

 ***

می زنم فریاد و میگویم: کمک...   تا به تن دارد نفس

نعره ام در چار دیوار اطاق

پیچد و باز آید از نو سوی من

می دهد پاسخ به من دیوار و می گوید: کمک !!

این صدای غرق غم

این صدای التماس آمیز، رنجم می دهد

صاحب آن کیست آیا؟    می کند دستی دراز

تا به او یاری دهم!

پنجه هایم حلقه در هم می شوند

باز می گردم به خویش

 ***

آنکه می خواهد کمک از من، منم

این صدای خسته قلب من است

سر به زانو میزنم گریان و می گویم:  خدا

قطره ی خونی است در زندان تنگ سینه ام

نی ز سنگ و دل، نه مشتی آهن است

بر نمی خیزد صدایی از خدا

پنجه هایم مانده حیران در هوا

دستهایم را نمی گیرد کسی

باز هم دیوانه وار

میزنم فریاد و می گویم: خداوندا کمک!

می دهد پاسخ به من دیوار و می گوید: کمک!!

 

هما میر افشار

http://shabro1354.blogfa.com/post-20.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : گلپونه های ناب جام هفتم, | بازديد : 591

نوشته شده در تاريخ جمعه 12 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بت شکن

 

***

 

ترسم ز بیدادت شبی, مستانه ساغر بشکنم

بیگانه گردم از و فا, عهد تو دیگر بشکنم

دل را چو جام لاله ای, بیرون کشم از سینه ام

این دشمن دیرینه را با دیده تر بشکنم

چون شعله آتش شوم, سوزان شوم,سر کش شوم

عهدی که بستم از وفا, میترسم آخر بشکنم

همچو گلت پر پر کنم, چشمت پر از گوهر کنم

از درد و حسرت عاقبت, آن روی چون زر بشکنم

با چشم های دل سیه, در سینه ها غوغا کنم

با شور و شعر و خنده ها, بازار گوهر بشکنم

ریزم به روی شانه ها, گیسوی هچون خرمنم

قامت قیامت سازم وغوغای محشر بشکنم

می با رقیبانت زنم,صد شعله بر جانت زنم

آخر دل رسوای تو, چون شاخه بی بر بشکنم

از رشک مجنونت کنم, از غصه دلخونت کنم

آری, همای عشق را باید شبی پر بشکنم

 

   "هما میر افشار"

 

http://www.golhaieatashin.blogfa.com/post-166.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : گلپونه های ناب جام هفتم, | بازديد : 639

نوشته شده در تاريخ جمعه 12 آبان 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

زنده بودن بی شوق

 

***

آه اي مطلع صبح
كاش مي شد كه دل خسته من
 زندگي را ز نو آغاز كند
چشم ديگر به جهان باز كند
دل نگنجد به برم
 سينه تنگ است، دريغا قفس است
 كاش مي شد كه رهی باز کند
 بگشايد پر و پرواز كند

***

اي پرستوها، اي چلچله ها
كاش مي شد كه به همراه شما
 بپرم تا لب كِشت، بپرم سوي بهشت
خالي از حسرت و ناكامي ها، بي سرانجامي ها

دور از اين چهره هاي همه آلوده به رنگ
  رنگ پاكي و صفا
و به باطن دلها، همه سرد، همه خاموش و سياه
  سينه هاي همه لبريز ريا

***

آه... اي سنگ صبور
كاشکی در دل من صبر تو بود
كاش مي شد كه تحمل كنم اين مردم را

***
زندگي چيست مگر؟  زندگي زندانیست 
و در آن

زنده بودن بي عشق، بي شوق
 زنده بودن تهي از شور حيات

***

خيمه شب بازي بس مسخره ای است
در دل يك زندان
آه،بازيچه شدن

 چه غم جانكاهي است

 

هما میر افشار

http://ma-8-nafar.blogfa.com/post-130.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : گلپونه های ناب جام هفتم, | بازديد : 388